بيست سال گذشته بود، اما هنوز شنيدن اسمش قلبم را می لرزاند و احساس عجيبی به من می داد. دليلش را بعدا فهميدم، وقتی اسمش در ترانه جديد کيتی پری به گوشم خيلی آشنا آمد و حتی چند بار بدون آن که بفهمم او کيست ترانه را با خودم زمزمه کردم. خدايا اين اسم چرا سردی چسبناکی را می دواند زير پوستم؟
رپر همخوان کيتی پری ادعا دارد زنی هست که می تواند مثل صاحب اين اسم آشنا، قلب آدم را از سينه بيرون بکشد و بخورد… اين اسم آشنا… اين اسم آشنا… بعد ناگهان در يک لحظه کشف و شهود، تصوير جذاب مرد با آن موهای بلوندش در ذهنم شکل می گيرد، مردی که قلب آدم ها را دوست داشت، آدم ها را دوست داشت، آن قدر که دلش می خواست آنها را برای هميشه در درون خودش نگه دارد، مردی که داستان زندگی اش هراس می انداخت به جان روزهای نوجوانی ام.
خيلی از ما همين وضعيت را داريم، آدم ها، احساسات و چيزهايی را که دوست داريم، قورت می دهيم. دلمان می خواهد آنها را در هزارتوی درون مان مخفی کنيم تا هيچ کس نبيند شان، تا هيچ جا نروند، تا از دستشان ندهيم. اسيد می ريزيم روی خرده های باقی مانده از زندگی کسانی که دوست داريم. از بينشان می بريم تا چيزی به جز آن بخشی که خودمان قورت داده ايم از آنها باقی نماند.
شايد خيلی از ما يک « جفری دامر » درون داشته باشيم و احساساتمان را در قلبمان زنده به گور کرده باشيم اما فقط او را گرفتند و به عنوان قاتل زنجيره ای، به عنوان آدمخوار آمريکايی، محاکمه کردند. او فقط 16 نفر را که دوست داشت کشته بود تا قسمت های خوب شان را برای هميشه در درون خودش دفن کند.